امام کاظم(ع) از زبان شقیق بلخی سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۴ 20:14

(به مناسبت شهادت امام موسی بن جعفر علیه السلام)

ابوعلی شقیق بن ابراهیم ازدی بلخی معروف به «شقیق بلخی»(متوفای 194 ق) از اکابر دیار بلخ و از عارفان نامدار این سرزمین دانش‌پرور بود. از شاگردان امام باقر(ع) و از اصحاب امامان صادق و کاظم(ع) محسوب می‌شد. در ترویج حدیث و تربیت شاگرد در نواحی بلخ بسیار کوشید. عبدالصمد بن یزید مردویه، حاتم اصم، محمد شقیق (فرزندش)، محمد بن ابان المستملی بلخی، حسین بن داود بلخی و... از جمله شاگردان حدیثی او شمرده می‌شوند.

او سرانجام، در سال 194 (یا 174 ) ق. در جنگ کولاب یا کولان(تاجکستان امروزی) که بین اعراب و بومیان منطقه به وقوع پیوست، به شهادت رسید. جسدش را ارادتمندانش در محل شهادت دفن کرده؛ سرش را به بلخ آورده و در گذری بنام «شقیق» (محل کنونی قبر او در بلخ) به خاک سپردند. با این حساب، قبر شقیق در بلخ، در واقع قبر رأس اوست. البته این احتمال نیز وجود دارد که تمام بدنش را از ‌کولاب به بلخ منتقل کرده و در آنجا دفن کرده باشند.

اما حکایت شیرین او و آقایش امام کاظم(ع)

هشام بن حاتم الاصم از شخصی بنام «ابی‌حاتم» نقل کرده که شقیق بلخی گفت:

در سال 149 ق. به قصد انجام فريضه حج بيرون شدم و در «قادسيه» فرود آمدم، در آن ميان كه من به كثرت مردم، و زيورهايى كه با خود داشتند، نگاه مى‏كردم، ناگاه چشمم به جوان خوش سيماى گندمگون لاغراندامى افتاد كه عبايى به دور خود پيچيده و نعلينى در پا، يكه و تنها نشسته بود. با خود گفتم: اين جوان از صوفيّه است، مى‏خواهد در بين راه، خود را به مردم تحميل كند، به خدا سوگند كه هم اكنون نزد او مى‏روم و او را سرزنش مى‏كنم. به این نیت، نزديك او رفتم. چون مرا ديد كه به سمت او مى‏روم، فرمود:

- «یا شقیق! اجْتَنِبُوا كَثيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ ... ؛ از بسيارى از گمان‌ها دوری کن که برخی گمان‌ها گناه است...!»

 سپس مرا ترك گفت و به راه خود رفت. با خود گفتم: اين كار شگفتى است كه وى آنچه را در باطنم گذشته بود، به زبان آورد و نام مرا گفت. او كسى جز بنده صالح خدا نبايد باشد، نزد او مى‏روم و از او درخواست مى‏كنم تا مرا به خدمتگزارى بپذيرد. با عجله به دنبالش رفتم امّا به وى نرسيدم و از چشمم ناپديد شد. چون در محل «واقصه» فرود آمديم، ديدم نماز مى‏خواند و در حال نماز، بدنش مى‏لرزد و اشك‌هايش جارى است. با خود گفتم: اين همان همسفر من است، نزد او بروم و حليّت بطلبم. صبر كردم تا نشست، به طرف او رفتم همين كه مشاهده کرد من به سمت او مى‏روم، فرمود:

-        «یا شقیق! وَ إِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدى‏؛ و من هر كه را توبه كند، و ايمان آورد، و عمل صالح انجام دهد، سپس هدايت شود، مى‏آمرزم!»

سپس مرا ترك كرد و رفت. با خود گفتم اين جوان از ابدال است. دو بار از دل من خبر داد، همينكه در منزل «زباله» فرود آمديم، ديدم آن جوان كنار چاهى ايستاده است در دستش مشك آب كوچكى است و مى‏خواهد آب خوردن تهيه كند، مشك از دستش در چاه افتاد و من به او نگاه مى‏كردم. ديدم چشم به آسمان دوخت و شنيدم كه مى‏گفت:

- «خداوندا! اى مولاى من، من چيزى جز آن را ندارم، نگذار از دستم برود!»

شقيق مى‏گويد: به خدا سوگند، ديدم آب چاه بالا آمد و آن جوان دستش را دراز كرد و مشك را گرفت و پر آب كرد، وضو گرفت و چهار ركعت نماز خواند، سپس به طرف توده‏اى شن رفت، شنها را با مشت بر مى‏داشت، ميان مشك مى‏ريخت و تكان مى‏داد و ميل مى‏كرد. جلو رفتم، سلام دادم، جواب سلام مرا داد. عرض كردم:

- از زيادى نعمتى كه خداوند به شما داده، به من بخورانيد. فرمود:

- «اى شقيق! نعمت ظاهرى و باطنى خداوند همواره به ما مى‏رسد، پس به پروردگارت خوشبين باش.»

سپس مشك را به من داد. مقدارى خوردم. به خدا سوگند كه هرگز خوشمزه‏تر و خوشبوتر از آن نخورده بودم. سير‌غذا و سير‌آب شدم، چندان كه چند روزى ميل به غذا و آب نداشتم. بعدها او را نديدم تا وارد مكه شديم. شبى او را كنار ناودان طلا ديدم. در آن نيمه شب با خشوع و آه و گريه نماز مى‏خواند. همچنان بود تا شب گذشت. و چون فجر طلوع كرد، در جاى نمازش نشست و تسبيح مى‏گفت. سپس از جا بلند شد و نماز صبح خواند. هفت شوط طواف كرد و از مسجد بيرون شد. دنبالش رفتم، ديدم دوستان و غلامانى دارد، بر خلاف آنچه بين راه ديده بودم. مردم اطرافش مى‏گردند و به او سلام مى‏دهند. از فردی كه نزديكش بود، پرسيدم:

- اين جوان كيست؟

- اين موسى بن جعفر بن محمّد بن علىّ بن الحسين بن علىّ بن ابى طالب عليه السّلام است.

با خودم گفتم:

- «اگر اين امور شگفت‌آور جز از چنين آقايى بود، تعجّب مى‏كردم.»

 

منبع: مطالب السؤل، ابی‌طلحه شافعی، ص 290- 291؛ تذكرة الخواص‏، سبط بن جوزی (متوفای 654 ق)، ص 312 – 313.

نوشته شده توسط سید علی نقی میرحسینی  | لینک ثابت |

نخستین سادات حسینی در بلخ سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۴ 20:14

در سالروز میلاد خجسته امام حسین(ع) با نخستین فرزندان او در بلخ آشنا شویم!

در گذشته‌های دور، در افغانستان، بویژه شهر باستانی بلخ و مناطق اطراف آن سادات حسینی بسیاری زندگی می‌کردند. یکی از نخستین سادات حسینی بلخ «خاندان حسینی بلخ» بود که از نخستین مهاجران علوی به افغانستان به حساب می‌آمدند. نخستین افراد این خاندان که وارد بلخ شدند «ابومحمد حسن» و «ابوعبدالله حسین(متوفای 226 ق)» فرزندان جعفرالحجه، بن عبیدالله الاعرج، بن حسین الاصغر، بن امام سجاد(ع) بودند که در قریه «جلاباذ بلخ» زندگی می‌کردند. این دو برادر نسل اندرنسل نقابت و سیادت و ریاست شهر بلخ و برخی دیگر از شهرهای منطقه را به عهده گرفتند و ده‌ها شخصیت ممتاز و شناخته شده به جای گذاشتند که افراد زیر از جمله آنهاست:

-        ابوعلی عبیدالله زاهد

-        ابوالحسن محمد زاهد

-        ابی القاسم علی(ملقب به نو دولت)(بودله)

-        محمد نیکوروی

-        ابوالحسین طاهر

-        ابی جعفر شمس الدین

-        علاءالملک ترمذی (خلیفه تعیین شده توسط خوارزمشاهیان)

-        عبیدالله یارخدای

-        ابوطالب حسن (متولد 434 ق)

-        ابوالحسن علی الفقیه (متولد 466 ق)

این شخصیت نام آشنا که در عصر خود نقیب و شخصیت ممتاز بلخ بود، نامش علی، کنیه‌اش ابوالحسن، لقبش امیرالمؤمنین، کنیه پدرش ابوطالب، نام همسرش فاطمه، نام پدر همسرش محمد بن عبدالله، نام فرزندانش حسن و حسین، کنیه فرزندش «حسن» ابومحمد (ملقب به شرف الدین)، کنیه فرزند دیگرش «حسین» ابوعبدالله (ملقب به تاج الدین)، و نام فرزند پسرش حسین «علی» بوده است که بسیار شباهت به امام علی(ع) داشته است. یکی از نوادگان این ابوالحسن علی الفقیه «عبدالله بن محمد» نام داشت که در سال 676 ق. کتاب ارزشمند فضایل بلخ، نوشته شیخ الاسلام واعظ بلخی را از عربی به فارسی برگرداند.

نکته پایانی آنکه: نسل و تبار خاندان حسینی دیار بلخ، از حیث کمیت و کیفیت چنان مهم و قابل توجه بوده که شخصیتی چون: «ابوجعفر محمد موسوی هارونی نیشابوری(483 – 549 ق)» در باره نسب آنان کتابی بنام «نسب السادة الملوک بلخ» را نگاشته است. نگارنده تلاش بسیار کرد تا این کتاب را پیدا کند، ولی موفق نشد. ظاهراً این کتاب که خطی بوده از بین رفته است.

 

 

نوشته شده توسط سید علی نقی میرحسینی  | لینک ثابت |

با نامداران تاریخ بلخ...! سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۴ 20:13

سلطان احمد خضرویه بلخی

«ابوحامد احمد بن خضرویه بلخی»(متوفای 240 ق) یکی از زهاد و مشاهیر صوفیه بلخ بود که شهرت جهانی دارد. بر اساس برخی شواهد، او در شمار اصحاب امام هادی(ع)(شهات: 254 ق) قرار داشت. یکی از قرائنی که می‌تواند مؤید این نکته باشد، آن است که هردو در عصر متوکل عباسی(232-247 ق.) زندگی می‌کردند. مولوی بلخی این شخصیت بزرگ را در مثنوی‌اش ستوده است. جامی نیز در نفحات الانساب، او را از طبقه اول مشایخ خراسان و بلخ دانسته است. او با ابوتراب نخشبی و حاتم اصم و ابراهیم بن ادهم و بایزید بسطامی هم عصر بوده و با ابوحفص حداد ملاقات کرده و در طریقت مرید حاتم اصم بلخی است. علم تفسیر را نزد ابوعبدالله صالح بن عبدالله بن ذکوان باهلی ترمذی - استاد امام ترمذی – خوانده است.

وی آثاری از خود برجای گذاشته که جز کتاب «درجات المقبلین»، سایر آثارش از بین رفته است. افزون براین، یکی از آثار ماندگار او شاگردان و مریدان فراوان بود. نوشته‌اند که او در مدت 95 سال زندگی و سیر و سلوک، هزار مرید کامل داشت و در تربیت آنها بسیار کوشید. واعظ بلخی در فضائلش آورده  که او تا نزدیک جان دادنش قرض می‌گرفت و در راه تربیت شاگردان مصرف می‌کرد. لحظاتی قبل از قبض روح، شخصی درب منزلش را کوبید و به مقدار مبلغ قرضش وجه داد و تمام صاحبان طلب شیخ را به حق رسانید. در این لحظه بود که آن عارف بالله در زادگاهش بلخ، جان به جان آفرین تسلیم کرد.

همسر و خانواده

شیخ احمد خضرویه همسری بسان خود عارفه و مؤمنه داشته که به «خاتون»، «مهد علیه»، «ام‌علی» و «فاطمه» شهرت داشت. بنا به گفته حبیبی شاید «ام‌علی» کنیه و «مهد علیه» لقب و «فاطمه» اسمش باشد. او دختر مالک بن صالح، یکی از امرای بلخ بود. مادرش مؤمنه نام داشت. مؤمنه دختر حسن عمران (یا حسن بن عمران) بود که در عهد خود سمت ولایت خراسان را عهده‌دار بود.

فاطمه چون به مرتبه بلوغ رسید، به خدمت احمد خضرویه قاصدی فرستاد تا او را به نکاح قبول کند؛ اما احمد تقاضای او را رد کرد. فاطمه دوباره کس فرستاد و پیغام داد که من تو را رهبر می‌دانستم، باید که رهبری کنی و راهبُر نباشی. اینجا بود که احمد او را از پدرش خواست. بعد از نکاح، فاطمه ترک مشاغل دنیا کرد و در راه فقر و فنا و عزلت با احمد موافقت کرد. از کنیه‌ این بانوی با فضیلت معلوم می‌شود که وی از احمد فرزندی بنام «علی» به دنیا آورده است.

آرامگاه

مقبره شیخ احمد خضرویه و همسرش در گورستان قدیمی بین دروازه نوبهار بلخ و برج عیاران قرار دارد. قبرستانی که در حال حاضر، مردم آن را به نام «باباقو» می‌شناسند. بر فراز قبر آنان، دو اتاق‌ گنبدی بسیار محقر و گلی ساخته و بدین شکل، مقبره آنها از سایر قبور متمایز نموده‌اند.

کوتاه سخن آنکه: این عارف نامدار بلخ، در مدت 95 سال عمر گرانبهایش، چنان زاهدانه زندگی ‌کرد و عارفانه از دنیا رفت که همواره مریدانش به زیارت مقبره‌اش می‌شتافتند و با توسل به روح بزرگ آن عارف نامدار، حاجت‌روا می‌شدند. در این مورد، از عبدالملک جوینی شافعی(استاد امام غزالی) نقل شده که گفت:

«هرکه را حاجت دینی باشد، به زیارت شداد حکیم برود و هرکه را داعیه دنیوی باشد، به مشهد احمد خضرویه حاضر شود.» به همین دلیل است که در برخی منابع آمده که دعا کردن در مشهد احمد خضرویه برای قضای دیون مجرب است.

نکته پایانی آنکه: نویسنده در سفر تحقیقی که در تابستان سال 92 به بلخ داشت، بر سر مرقد پر ابهت این شخصیت عالیقدر حضور یافت و از نزدیک به روح بلند و پرفتوحش فاتحه‌ای نثار کرد.

 

نوشته شده توسط سید علی نقی میرحسینی  | لینک ثابت |

از نخستین متولی روضه سخی چه می دانید؟ سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۴ 20:12

(خاندان سید برکه)

یکی از فرزندان امام سجاد(ع) حسین الاصغر بود که نسلش در مناطق مختلف از جمله در کشور افغانستان وجود دارد که بخشی اعظم آنها به «خاندان حسینی بلخی» معروف بود. قبلا در مورد آنها نوشته‌ای تقدیم شد.

یکی از نوادگان این حسین‌الاصغر «شمس‌الدین ابوالقاسم علی» نام داشت که در زمان سلطنت شاهرخ میرزا (817-850 ق) از نجف اشرف به خراسان آمد و در شهر «سبزوار» ساکن شد. آنگاه برای دیدار با شاهرخ میرزا، به هرات کوچید و مورد استقبال گرم پادشاه تیموری هرات قرار گرفت. ا‌و چندی بعد در هرات درگذشت. از وی چهار پسر  باقی ماند که یکی از آنها «شرف‌الدین برکه» نام داشت که به او «میر شرف‌الدین علی» نیز می‌گفتند. نام مادرش «خدیجه دختر شریف‌الدین برکه» از اعقاب امام مجتبی(ع) بود. خدیجه نام پدرش را برای فرزندش انتخاب کرد و او را «شرف الدین برکه» نام نهاد. بنابراین، شخصیت مورد نظر ما، از طرف پدر سید حسینی و از طرف مادر سید حسنی است. به هر صورت، این کودک در آینده چنان به درخشش آمد که در عصر خود از عالمان بزرگ جهان اسلام شد. قبل از آنکه به معرفی بیشتر او بپردازم، اندکی از روضه سخی بگویم. این بارگاه ملکوتی در طول تاریخ دو مرتبه از خفا و پنهانی به ظهور و پیدایی و آشکاری رسیده که عبارتند از:

الف) در سال 530 ق. در عهد سلطان سنجر سلجوقی که کاری به این دوره نداریم و قبلا در این مورد مطلبی از سفرنامه غرناطی اندولسی تقدیم شد.

ب) در عهد حکومت سلطان حسین میرزا(حکومت = 875 – 911 ق) بن منصور بن بایقرا میرزا بن امیرتیمورگوکانی که این نوشته در مورد آن تقدیم می‌گردد:

در دوره دوم، سلطان میرزا با جمعی از سادات، بزرگان، وزیران و لشکریان تیموری از دارالسلطنه هرات برای دیدن مرقد تازه کشف شده مزار، به بلخ آمدند که در این سفر بزرگانی چون: نظام الدین امیرعلی شیرنوایی، عبدالرحمن جامی، حسین واعظ کاشفی (صاحب روضة الشهداء)، سعدالدین تفتازانی، استا محمد و پسرش مولانا بنائی هروی و... سلطان حسین بایقرا را همراهی می‌کردند. یکی از کسانی که در این سفر سلطان حسین را همراهی می‌کرد، شخصیت مورد نظر ما، یعنی «شرف‌الدین برکه» بود. او به تقاضای سلطان حسین بایقرا در سفر بلخ با او همراه شد تا ناظر حوادث بلخ و چگونگی کشف دوباره مرقد منسوب به حضرت علی(ع) باشد. سلطان بعد از استقرار در بلخ، مقام نقیب‌النقبایی بلخ و توابع آن را به این سید جلیل القدر تفویض کرد. یکی از شئون نقابت، اداره روضه سخی و متولی بودن این روضه مبارک بود. علت برگزیدن او به این سمت، شعاع علم و دانش و زهد و پارسایی این سید جلیل القدر بود که در بین همگینانش می‌درخشید. از آن روز به بعد، یکی از وظایف او اداره مرقد تازه کشف شده بلخ بود که بعدها به نام «مزارشریف» مشهور شد. سلطان حسین بعد از مدتی بلخ را به قصد هرات ترک کرد. اما سید شرف الدین برکه در بلخ ماند و به انجام وظایف محوله از سوی سلطان حسین مشغول شد. مدتی بدین منوال گذشت تا اینکه او - احتمالا در اواخر عمر - با برخی از خاندان و فرزندانش بلخ را به مقصد کابل ترک کرد. برخی نیز آورده‌اند که او بعد از وفات شاهرخ میرزا به کابل رفت. چندی بعد با کابل نیز وداع کرد و ساکن سرزمین هند گردید. اکنون برخی از بازماندگان او در هند اقامت دارند و به سادات بنی مختار مشهورند.

البته او بلخ و مرقد روضه سخنی را بی‌صاحب رها نکرد. برخی از فرزندان او در بلخ زندگی می‌کردند که معروف‌ترین آنها «علاءالدین» و «شهاب‌الدین» نام داشتند. آنها به جای پدر مسئولیت نقابت و اداره روضه سخنی را به عهده گرفته بودند. نسل این دو فرزندِ «شرف الدین برکه» در بلخ ماندگار شدند و در امور سیاسی و اجتماعی بلخ تأثیرگذار بودند. از محل دقیق قبور بزرگان این خاندان چندان اطلاعی در دست نیست. اما در منابع متأخر ذکر شده که زیارتگاهی در شهر اندخوی وجود دارد که در بین مردم به «چهارده معصوم» معروف است. نام اصلی صاحب این زیارتگاه «میرسید برکه» است. در لوحه سنگ‌های مزار ایشان به خط کوفی نوشته‌های وجود دارد که مطالعه آنها مشکل است. قرائنی وجود دارد که صاحب این مزار از بازماندگان همین خاندان «سید برکه» می‌باشد.

در سال‌های بعد نیز افرادی از این خاندان به سمت متولی بارگاه ملکوتی روضه سخی انتخاب شده و به این وظیفه مهم گماشته شده‌اند. یکی از آنها بنام «تاج‌الدين حسن اندخودى» بود که به سمت نقابت حرم روضه انجام وظیفه می‌کرد. وی که از فرزندان و نوادگان «سید برکه اندخویی» بود، سرانجام در مزارشریف از دنیا رفت. قبرش در سمت شرقی مرقد مبارک قرار دارد و به قبر «میربرکت» معروف است.

اکنون بخشی از بازماندگان «سید شرف الدین برکه» در کشورهای افغانستان و ازبکستان زندگی می‌کنند. از بازماندگان او در افغانستان اطلاع ندارم؛ متأسفانه تا هنوز فرصت تحقیق در این مورد را به دست نیاورده‌ام. با وجود این، یقین دارم که افرادی از این نسل در بلخ و حوالی آن زندگی می‌کنند و قرن‌هاست که ریشه دوانیده‌اند. اما یکی از نوادگان او را که تبعه کشور ازبکستان بود، در تاریخ 7/9/1393 در مسجد اعظم قم ملاقات کردم. نامش «سید اکرام فرزند سید هاشم» بود. او با جمعی از همراهانش مشغول گذراندن سفر زیارتی و سیاحتی بود. وقتی که از او در این مورد سؤال کردم، با خوشحالی، خاطرنشان ساخت که برخی از بازماندگان «شرف‌الدین برکه» در محله «خواجه ساعت» شهر سمرقند زندگی می‌کنند. او در بخش دیگری از سخنانش گفت: «اکنون در سمرقند حدود یکصد هزار نفر از سادات و علویان زندگی می‌کنند که از نظر اعتقادی به مذاهب مختلف اسلامی گرایش دارند. افزون براین، در این محله پنج خانواده علوی زندگی می‌کنند که از اعقاب «سید شرف‌الدین برکه» هستند و گرایش شیعی امامی دارند.

(زمینه این ملاقات را برادر گرامی جناب آقای «باقر شیر علی اف»، یکی از طلاب محترم کشور ازبکستان فراهم نمود که بدین وسیله از ایشان تشکر و سپاس‌گزاری می‌شود)

در پایان دو نکته را قابل ذکر می‌دانم:

1. از خوانندگان محترم تقاضا دارم، چنانچه افرادی از این خاندان و یا خاندان حسینی بلخی را می‌شناسند، برای تکمیل این نوشتار، به اینجانب معرفی کنند.

2. مطالب فوق از کتاب «ریشه‌های سادات و علویان در افغانستان، از هرات تا بدخشان، با محوریت بلخ»، از نگارنده، اخذ شده که منابع و مآخذ آن نزد نویسنده محفوظ است.

نوشته شده توسط سید علی نقی میرحسینی  | لینک ثابت |

خاندان ابوایوب انصاری در افغانستان سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۴ 20:11

یکی از خاندان‌های معروف اعراب در افغانستان، خاندان ابوایوب انصاری است. از همان سالهای نخست هجری، بخشی از این خاندان ساکن بلخ و بخش دیگر ساکن هرات شدند و عمدتا در این دو شهر اقامت گزیدند. در یک نگاه کلی، افراد این خاندان در دو مرحله وارد بلخ شده اند که عبارتند از:

  1. در عصر خلفا: یعنی در حدود سال 32 ق، که عصر خلافت عثمان بود، حملات گسترده مسلمانان به خراسان به فرماندهی «عبدالله بن عامر بن کریز» که پسرخاله خلیفه و بود و از طرف خلیفه به حکومت بلخ و خراسان منصوب شده بود، از سر گرفته شد. عبدالله بن عامر «احنف بن قیس» را به سوی بلخ و تخارستان گسیل داشت. یکی از عرب‌های که در سپاه احنف حضور داشت، «ابومنصور مت بن ابوایوب انصاری» بود. او در این سفر به خراسان آمد و در شهر هرات ساکن شد. برخی سال فوت او را 396 ق. نوشته؛ اگر این رقم صحیح باشد، او باید بیش از 350 سال عمر کرده باشد! زیرا او در حدود سال 32 ق. و در زمان خلافت عثمان به همراه احنف به قیس به خراسات آمد و در شهر هرات ماندگار شد. یکی از فرزندان و نوادگان او که «محمد انصاری» نام داشت در بلخ اقامت گزید و در همین شهر ازدواج کرد و سرانجام در سال 430 ق. در بلخ از دنیا رفت و در همین شهر دفن گردید. اما یکی از نوادگانش که «ابواسماعیل عبدالله» بود و به «خواجه عبدالله انصاری» و یا «پیرهرات» معروف بود، در سال 396 ق. در قهندژ هرات به دنیا آمد و در سال 481 ق. در همین شهر از دنیا رفت،  که اکنون مزارش در این شهر معروف است.
  2. در عصر تیموریان: فاز دوم ورود این خاندان به بلخ، به عصر ظهور و کشف مرقد منسوب به امام علی(ع) در مزارشریف، در عصر تیموریان بر می‌گردد. در این سال، سلطان تیموری هرات، جمعی از افراد این خاندان را که در فضل و کمال شهرت داشتند، از هرات به بلخ کوچاند و اداره و خدمات مرقد منسوب به امام را به آنها سپرد. از آن تاریخ تاکنون، اداره حرم علوی در بلخ به عهده افرادی از این خاندان است که نسل اندر نسل به این وظیفه گماشته می شوند و عملا اداره روضه سخنی در مزار شریف را از هنگام ظهور تاکنون در اختیار دارند.

در حال حاضر، یکی از بازماندگان خاندان ابوایوب انصاری در مزار شریف، ابوالاسفار علی محمد بلخی است. دو سال قبل که ایشان را ملاقات کردم، شخصیت کهن سال، عالم، فاضل، عارف، گمنام و اهل تحقیق و پژوهش بود. آثار بسیاری نگاشته که برخی از آنها چندان حجیم نیست، ولی روح تحقیق و پژوهش در آثارش موج می زند. تا جایی که اطلاع دارم، آثارش تنها توفیق چاپ سنگی پیدا کرده است. «مزارات شهر بلخ» و «تذکره العرب» از آثار تاریخی او است که توسط کتابفروشی حاجی عبدالقیوم در مزار شریف به صورت سنگی نشر یافته است.

 

نوشته شده توسط سید علی نقی میرحسینی  | لینک ثابت |

پرتو علم امام صادق(ع) در بلخ سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۴ 20:10

 (به مناسبت شهادت آن حضرت)

معروف است که امام صادق(ع) حدود چهارهزار شاگرد و راوی داشته که از مکتب حدیثی آن حضرت بهره می‌بردند. محل این حوزه بزرگ شهر مدینه النبی(ص) بود؛ اما همه شاگردان و راویان آن حضرت اهل مدینه نبودند. بلکه این چهارهزاران نفر متعلق به شهرهای مختلف اسلامی بود که برای یادگری احکام نورانی دین نزد امام صادق(ع) مشرف شده و از آن حضرت کسب فیض می‌کردند. جالب اینکه بخشی از شاگردان و راویان آن حضرت از کشور افغانستان بود. در این میان، «ام البلاد بلخ» بیشترین شاگردان افغانستانی امام صادق(ع) را به خود اختصاص داده بود که در ذیل به معرفی اجمالی سه تن آنان می‌پردازیم:

1. مقاتل بن سلیمان بلخی (معروف به جوالدوز)

وی از راویان امام سجاد(ع)، امام باقر(ع) و امام صادق(ع) محسوب می‌شد. به علم لغت، قرائات و تفسیر و نگارش کاملاً احاطه داشت و از اعلام مفسران جهان اسلام به حساب می‌آمد. کتاب ارزشمند «تفسیر القرآن» یکی از آثار برجسته او است که به «تفسیر مقاتل» معروف است. وی آثار دیگری نیز داشته که عناوین آنها عبارتند از: «الوجوه والنظائر»، «الناسخ والمنسوخ»، «الرد علی القدریه»، «الاقسام واللغات»، «الآیات المتشابهات»، «القراءات» و... . او که از موالی قبیله ازد، و از شیعیان زیدی بلخ بود، سرانجام در سال 150 ق. در بصره از دنیا رفت و در همانجا دفن گردید.

 2. ابوحذیفه اسحاق بن بشیر کاهلی بلخی

این شخصیت صاحب قلم، از مفاخر علمای اهل سنت بود. او در بلخ به دنیا آمد، ولی بخشی از عمرش را در بخارا گذراند. او از موالی بنی‌هاشم بود؛ بدین لحاظ عده‌ای او را هاشمی خوانده‌اند. او در شمار راویان امام صادق(ع) قرار داشت.رجال نویسان شیعه و از جمله «نجاشی» و «علامه حلی» او را توثیق کرده‌اند. این راوی جلیل القدر و نویسنده، تألیفاتی داشته که عبارتند از: «المبتدأ»، «الرده»، «صفین»، «الفتوح»، «الجمل» و... . از اسامی کتاب‌های او چنین استفاده می‌شود که بیشتر آنها در موضوع تاریخ بوده است.

 

 

نوشته شده توسط سید علی نقی میرحسینی  | لینک ثابت |

بلخ و حقوق بشر اسلامی سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۴ 20:9

یکی از چهره‌های درخشان علم و حدیث دیار بلخ «ابواسحاق ابراهیم بن احمد بن داود المستملی» است. این مرد بزرگ در بلخ تولد یافت و تا آخر عمر در همین شهر زندگی کرد و سرانجام در سال 376 ق. درگذشت و در زادگاهش بلخ به خاک سپرده شد. او در هنگام حیات، با دست خود، قبرش را کنار گورستان معروف «تل» بلخ آماده کرد. از وی پرسیدند: چرا قبرت را در گوشه‌ای از قبرستان اختیار کرده‌ای؟ گفت: برای این که اگر مؤمنان به زیارت من آمدند، پا برخاک دیگر مؤمنان نگذارند.

این حکایت، چشم‌اندازی است به حقوق بشر اسلامی، آیا این نوع حقوق را در دیگر جوامع بشری می‌توان پیدا کرد؟ (لطفا نظر خود را با عبارت (خیر) یا (بله) بنویسید)

 

نوشته شده توسط سید علی نقی میرحسینی  | لینک ثابت |

این صحابی بلخی را بشناسید! سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۴ 20:8

شهر و والدین

زادگاه اصحاب گرامی پیامبر(ص) شهرهای مختلف بود. شهر بلخ نیز سهمی در پرورش یاران آن حضرت داشت. حدود سه یا چهار نفر از اصحاب آن حضرت از بلخ برخاسته بودند. یکی از معروف‌ترین آنها «سفینه مولی رسول خدا(ص)» بود. نام پدرش مهران و نام مادرش «ناهیده بن وزیربخت» بود که نام‌های آنان نشان‌دهنده عجم بودن و فارس بودنشان است.

نام‌ و عنوان

نامش را مهران، طهمان، مروان، کیسان، مفلح الاسود، قیس، عبس، رومان بلخی و... ذکر کرده‌اند. همان طوری که ملاحظه می‌کنید در مورد اسم او نظر واحد وجود ندارد و اسامی بسیاری برای او آورده‌اند. ابن حجر عسقلانی در «الاصابه فی تمیز الصحابه» تا 20 نام برای او ذکر کرده است. ولی خود او به این نام‌ها چندان ارزش قائل نبود و به همان نام و لقب اهدائی پیامبر(ص) که «سفینه» بود، افتخار می‌کرد.و نیز نقل شده که روزی با ابوایوب انصاری که یکی از یاران پیامبر(ص) بود، برخورد کرد. انصاری از نامی که والدینش به او گذاشته بود، پرسید. او در پاسخ گفت: «مرا آن نام که رسول خدا(ص) به آن خوانده است، با رغبت‌تر از آنم که به نام پدر و مادر؛ و بدان مفاخرت و مباهات می‌نمایم. و مرا پیامبر(ص) سفینه گفته است.»

چرا سفینه؟

پیامبر(ص) نام او را «سفینه» گذاشته بود. از او پرسیدند که چرا پیامبر(ص) تو را «سفینه» نامید؟ در پاسخ گفت: پیامبر و یارانش به جایی می‌رفتند. بارشان سنگین بود. به من فرمود: «جامه‌ات را پهن کن». لباسم را به زمین پهن کردم؛ پیامبر(ص) و یارانش بارشان را روی آن گذاشتند و بر پشت من نهادند. حضرت فرمود: «احمل، فانما انت سفینة؛ برادر که تو سفینه(کشتی) هستی.» نام سفینه برایش مایه خیر و برکت بود. به همین دلیل آن را دوست می‌داشت و هر وقت مشکلی برایش پیش می آمد، از نام انتخابی پیامبر(ص) مدد می‌گرفت. در این مورد از او روایتی به این مضمون نقل شده که گفت: روزی در دریا بودیم که کشتی مان درهم شکست. به هر زحمتی بود، خودمان را به خشکی رساندیم. ولی راه را گم کردیم. در این هنگام چشمم به شیری افتاد که خودش را به ما نشان ‌داد. یارانم را عقب زدم و خودم را به شیر نزدیک کردم و گفتم: «من سفینه هستم، یار پیامبر، راه را گم کرده‌ایم.» شیر پیش افتاد  تا به راهی رسیدیم. آنگاه مرا راند، چنان که گویی راه را نشانمان می‌دهد.

خدمگزار پیامبر(ص)

ام‌سلمه یکی از همسران گرامی پیامبر(ص) بود، او برای نخستین بار، سفینه را که به صورت برده وارد بازار برده فروشان شده بود، خریداری کرد و بعد از مدتی آزادش ساخت. البته مشروط به اینکه خدمت‌گزار پیامبر(ص) و اولاد طاهرینش باشد. سفینه با کمال میل قبول کرده بود. سفینه از آن روز به بعد در خدمت پیامبر گرامی اسلام(ص) قرار گرفت. به همین دلیل از نزدیکان پیامبر(ص) و اهل‌بیت(ع) به حساب می‌آمد. روایاتی نیز در شأن امام علی(ع) از پیامبر(ص) شنید و با شجاعت تمام آنها را نقل می‌کرد.

راوی حدیث

او در شمار راویان حدیث بود. از رسول خدا(ص)، حضرت علی(ع) و ام سلمه، روایاتی نقل کرده است. در برخی از این روایات، او از حقانیت امام علی(ع) در برابر بنی امیه دفاع کرده و در برابر تبلیغات امویان که حقانیت خلافت امام علی(ع) را زیر سؤال می‌بردند، برآشفته و گفته است: «بنی الزرقاء فهم أبعد»(چشم آبی‌زادگان – بنی امیه – از خلافت دورترند). و نیز ترمذی در سنن خود، از سعید بن جمهان نقل کرده که گفت: به سفینه گفتم: «بنی امیه گمان می‌کنند خلافت در میان آنهاست.» سفینه در پاسخ گفت: «کذب بنوالزرقا، بل هم ملوک من شرّالملوک؛ فرزندان چشم‌آبی دروغ می‌گویند، بلکه آنها شاهند و از بدترین شاهان.»

مرگ و محل دفن

ابن اثیر مرگ او را در زمان حجاج بن یوسف ثقفی می‌داند. یاقوت حموی مزار او را در شهر حمص سوریه دانسته می‌نویسد: «بحمص قبر سفینة مولی‌ رسول الله» ولی مؤلف کتاب «بحرالاسرار» آورده که او بعد از رحلت پیامبر(ص) به وطنش بازگشت و در زمان خلیفه سوم بود که دار فانی را وداع گفت و در سمت شمال مزار «شیخ نظام الدین تهانسیری» و جنوب مزار «خواجه عکاشه» و مشرف به دروازه عشق آباد بلخ (هندوان) و بر فراز تل و تپه‌ای دفن شد.

بازماندگان

او بازماندگانی داشته که در بلخ زندگی می‌کردند؛ ولی از جزئیات بیشتر آنان اطلاع نداریم. فقط این مقدار می‌دانیم که یکی از آنها بنام «عبدالله جویباری» بود. او در اواخر قرن دوم و اوائل قرن سوم در بلخ زندگی می‌کرد. عبدالله در تاریخ بلخ، کتابی با نام «طبقات عبدالله جویباری» نگاشت که از منابع و مآخذ کتاب «فضائل بلخ» است. نام عبدالله و پدرانش تا سفینه را چنین آورده‌اند: «عبدالله بن محمد بن جعفر بن زیاد بن سفینة».

 

نوشته شده توسط سید علی نقی میرحسینی  | لینک ثابت |

طالقان خراسان، شهر یاران آفتاب سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۴ 20:7

(هموطن گرامی! اینجا را نخوانده نگذر که شاید تاریخ کشور ملامتت ‌کند!)

یکی از شهرهای تاریخی افغانستان که در حمله مغول از بین رفت، شهر «طالقان» بود که در تاریخ به «طالقان خراسان» مشهور است. اهمیت آن شهر در این بوده که نامش با نام اهل بیت(ع) به ویژه یاران امام زمان (عج) پیوند خورده است. در اینجا اول موقعیت جغرافیایی این شهر را بیان می‌کنیم و سپس به ارتباطش با اهل‌بیت(ع) اشاره می‌نماییم:

در یک نگاه کلی می‌توان گفت که از گذشته تاکنون سه شهر به نام «طالقان» معروف بوده که عبارتند از:

1. شهر طالقان در شمال شرقی افغانستان که در منابع به صورت «طارکان» یا «طایقان» ثبت شده که مرکز ولایت تخار کنونی است و بین قندوز و بدخشان موقعیت دارد.

 2. شهر طالقان، در استان البرز ایران (نزدیک کرج) که ربطی به بحث ما ندراد؛

 3. شهر تاریخی «طالقان» که در منابع تاریخی و جغرافیایی به «طالقان خراسان» و یا «طالقان گوزگانان» معروف بوده و در بین دو رشته کوه موقعیت داشته است. این شهر در حمله مغول از بین رفته و اثری از آن باقی نمانده است. ولی در محل و یا در نزدیکی آن، قریه‌ی کوچکی بنام «چیچکتو» یا «چاچکتو» و یا «جی‌جکتو» به وجود آمده که در جنوب غربی شهر میمنه مرکز ولایت فاریاب قرار دارد و از مربوطات منطقه قیصار است. جالب اینکه: اوصاف و ویژگی‌هایی که در منابع تاریخی، جغرافیایی و روایی، برای شهر «طالقان» بیان شده، با همین طالقان سازگار است، نه دو شهر طالقان دیگر که یکی مرکز ولایت تخار است و دیگری در استان البرز ایران. با این وجود، برخی ندانسته این طالقان را به طالقان ایران نسبت می‌دهند که از جایگاه علمی و پژوهشی برخوردار نیست. زیرا طالقان کرج در هیچ زمانی جزو خراسان نبوده و هیچ مؤید تاریخی قابل استناد در این موضوع ندارد؛ ولی طالقان مورد اشاره در قلب خراسان کهن قرار داشته و دارای شواهد و قرائن تاریخی فراوان است.

گفتیم که مهم‌ترین ویژگی طالقان خراسان، ارتباط تنگاتنگش با فرهنگ اهل‌بیت(ع) است. اهمیت این شهر و پیوندش با اهل‌بیت(ع) را در امور ذیل می‌توان مشاهده کرد:

1. در آن روزگار(یعنی قبل از حمله مغول)، جمعی کثیری از محبان و دوستداران اهل‌بیت(ع) در این شهر زندگی می‌کردند. به دلیل همین فراوانیِ شمار محبان اهل‌بیت(ع) در این شهر بوده که شخصیت انقلابی، جناب «محمد بن قاسم علوی زیدی» در سال 219 ق. قیامش را از همین شهر آغاز کرد که در تاریخ معروف است. محمد بن قاسم از نوادگان امام حسین(ع) بود که ظاهرا مذهب زیدی داشت و بر طالقان و حوالی آن حکم می‌راند. بعد از او برادرش امیر طالقان شد که در تاریخ به «ملک دوم طالقان» معروف است.

2. می‌دانیم که حمله مغول بسیار گسترده و ویرانگر بوده. با این وجود، کمتر شهری است که در آن حادثه کاملا از بین رفته و هیچ نشانی از آن باقی نمانده باشد. در این میان، طالقان خراسان، شاید تنها شهری بوده که در حمله مغولان کاملا از بین رفته است. با کم‌ترین تأمل در می‌یابیم که: علت نابودی کامل آن، مقاومت شگفت ساکنان این شهر در مقابل مغولان بوده است. زیرا این نوع مقاومت، با روحیه تسلیم‌ناپذیری زیدیان سازگار است. چون در فرهنگ سیاسی آنان، چیزی به عنوان سازش و تسلیم وجود نداشته و ندارد. آنچه هست، مقاومتی است که تا شهادت پیش می‌رود. به هر صورت، از توجه و تأمل به این نکته، می‌توان تا حدس زد که چرا شهر طالقان در حمله مغول کاملا ویران شد و از بین رفت. اگر این نوع فکر و اندیشه در طالقان حاکم نبود و ساکنانش در مقابل سپاه مغول  مقاومت نمی‌کردند، شاید مثل سایر شهرها کاملا نابود نمی‌شد و از بین نمی‌رفت.

سوم) طبری که از مورخان قرن پنجم است، در کتاب ارزشمند «دلایل الامامه» روایتی آورده که بسیار مشهور است. این روایت را ابوبصیر از امام صادق(ع) نقل کرده و در آن، تعداد یاران امام زمان(عج) را 313 نفر بیان کرده است. این روایت شهرهای مختلف را نام برده و سپس خاطر نشان ساخته که آن 313 نفر یاران امام عصر(ع) از آنِ کدام شهراست؟ آنگاه برای هر شهری سهمی قرار داده که سهم طالقان خراسان 24 نفر (از 313 نفر) می‌باشد. این در حالی است که این مقدار یار امام، برای هیچ شهری – حتی قم و کوفه_ بیان نشده است. بنابراین، بیشترین یاران امام زمان(ع)، متعلق به طالقان نزدیک میمنه است.

افزون براین، ابن اعثم کوفی در الفتوح، و دیگران، سخنی از امیرالمؤمنین علی(ع) نقل کرده‌ که محتوای آن نیز در مورد شهرهای اسلامی است. در این روایت، از برخی شهرها به نیکی، و از برخی دیگر به نکوهش یاد شده است. اما وقتی حضرت به «طالقان خراسان» می‌رسد، از این شهر چنان تمجید می‌کند که از شهرهای دیگر تمجید نکرده است. امام می‌فرماید:

«... ویحاً لک یا طالقان! فان الله عزوجل بها کنوزاً لیست من ذهب و لا فضه، ولکن بها رجال مؤمنون عرفوا الله حق معرفته و هم انصار المهدی فی آخرالزمان...؛ خوشا به حالت ای طالقان! خدا را در آنجا گنج‌هایی است که از زر و سیم نیست، بلکه مردان مؤمن در آنجا هستند که خدا را چنان که باید، می‌شناسند و ایشان یاران مهدی در آخرالزمان هستند.»

نکته پایانی آنکه: کم‌ترین کاری که از دست ما جوانان افغانستانی در عصر حاضر ساخته است، شناسایی استعدادها و قابلیت‌های تاریخی و فرهنگی شهرهای کشورمان است. شهرهای که سرشار از نام و نشان و تاریخ باشکوه است، ولی ما متأسفانه نسبت به آنها غریب و بیگانه! ساعت‌ها و بلکه سال‌ها، درس‌های چون: زبان انگلیسی و کامپیوتر و... را می‌خوانیم؛ ولی از تاریخ و جغرافیا و فرهنگ کشور خود، بسیار کم می‌دانیم.

راستی! تا وقتی کشور و  شهر خود را نشناسیم، آیا می‌توانیم در آبادانی و سازندگی آن ‌بکوشیم؟ از این که در پاسخ «خیر» می‌گویم، من را ببخشید! زیرا علی(ع) سخنی بدین مضمون دارد که فرمود: شهرها زمانی آباد می شوند که مردم آنها را بشناسند!

(از اینکه مطلب طولانی شد طلب عفو دارم)

 

نوشته شده توسط سید علی نقی میرحسینی  | لینک ثابت |

بلخ و صحیفه سجادیه سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۴ 20:6

به بهانه میلاد مبارک سیدالساجدین، زین العابدین امام سجاد(ع) برآن شدم تا اندکی تنها یادگار مکتوب آن حضرت را خدمت شیفیتگان حضرتش – ولو به اجمال - معرفی کنم.

صحیفه سجادیه که در منابع روایی، به «زبور آل محمد(ص)» معروف است، اثری بس‌گرانبهایی است که از امام سجاد(ع) نقل شده و تا اکنون باقی مانده است. موضوع این اثر، دعاهای عارفانه امام سجاد(ع) است  که در موضوعات مختلف فکری، اعتقادی، فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و... با توجه به شرایط روزگار‌خویش بیان نموده که شمار دعاهای آن به 54 مورد می‌رسد.

آنچه که در اینجا نیازمند بیان است، نقش بلخ در تدوین این اثر نفیس است. نقش بلخ را از راوی آن می‌توان پی‌برد. راوی این اثر، «عمیر بن متوکل ثقفی بلخی» است. او از عالمان برجسته دیار بلخ بود. او این اثر ارزشمند را از پدرش «متوکل بن هارون بلخی» و او نیز از «حضرت یحیی(ع)» و حضرت یحیی(ع) نیز از پدرش «حضرت زید(ع)» و او نیز از پدرش «امام سجاد(ع)» روایت کرده است.

کوتاه سخن آنکه: چنانچه این عالم بلخی نبود و به ملاقات حضرت یحیی(ع) نمی‌رفت، شاید سرنوشت این کتاب گرانسنگ طوری دیگر رقم می‌خورد و شاید به دست ما نمی‌رسید و ما از داشتن آن محروم می‌شدیم. و شاید هم ...

نکته دیگر آنکه: این عالم بلخی، هنگامی این اثر را روایت کرد که حضرت زید به شهادت رسیده و حضرت یحیی(ع) در راه خراسان و یا ساکن خراسان بوده است. یعنی آن حضرت قبل از وقوع قیام سیاسی - نظامی خود در سرپل، این امانت ارزشمند پدران خود را در اختیار آن عالم بلخی گذاشته تا با تحولات سیاسی و نظامی، از بین نرود و همچنان محفوظ بماند. زیرا آن حضرت می‌دانسته که در این قیام، بسان پدر بزرگوارش حضرت زید(ع) به شهادت می‌رسد و می‌بایست آن امانت ارزشمند علمی، فرهنگی و معرفتی را در اختیار یک شخصیت امین و مورد اطمینانی بگذارد تا از گزند روزگار محفوظ بماند. آن شخصیت امین و مورد اطمینان کسی نبوده، مگر «عمیر بن متوکل ثقفی بلخی» و پدر بزرگوارش «متوکل بن هارون بلخی» که هردو از عالمان بزرگ دیار بلخ بودند.

 

 

 

نوشته شده توسط سید علی نقی میرحسینی  | لینک ثابت |