پراهن یوسف (داستان کوتاه)
حرارت از در و دیوار شهر میبارید. از زیر پوست مردم آب بیرون زده بود. آنها در آن گرمای کُشنده، گروه گروه به دیدن «دعبل»1 میرفتند و به او خوش آمد میگفتند. دعبل نیز با خوشحالی، جریان سفرش به مرو را تعریف میکرد و از قصیدهای که نزد امام رضا علیه السلام خوانده بود، سخن میگفت و گاهی نیز سرودههایش را با جوش و خروش میخواند و آه و افسوس شنوندگان را میستاند.
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 23:21 توسط سید علی نقی میرحسینی
|
از اهالی قریه کوچک و باصفای دهکده خاسار سانچارکم. دیر زمانی است که با نگارش مانوسم و تاکنون مطالبی در موضوعات ادبی و دینی و تاریخی و رجالی نوشته و در صفحات کتاب ها و مجلات و روزنامه ها به نمایش گذاشته ام. معتقدم آن روز که نتوانم بنوییسم آن روز زمان مرگم فرا رسیده است. الهی که آن روز مباد تا به قول سعدی شیراز بتوانم با خلق آثاری؛ عمری جاودان یابم.