آورده‏اند كه در زمان سلطان محمود غزنوى‏  مردى بود از اكابر دهقانان طوس و او را على ديلم گفتندى و او را دو پسر بود ابو القاسم و ابو المنصور. ابو القاسم شاعر و فاضل و يگانه دوران بود. چون پدرشان از دنيا رحلت نمود؛ عامل طوس به ايشان خصومت داشت، بر ايشان ظلم و تعدى‏ بنياد كرد. ايشان را دوستى بود او را محمد الاسكرى‏ خواندندى، بر وى مشورت كردند كه ضياع و عقار خود را فروخته ترك وطن اختيار كرده تجارت نمايند. رضا نداد و گفت: سلطان محمود شعرا را دوست مى‏دارد و ابو القاسم را به غزنين بايد رفت و دفع شر عامل بايد نمود. بر اين قرار يافت؛ و ابو القاسم متوجه غزنين شد. چون به نزديك غزنين رسيد؛ سلطان را چهار باغى بود مانند بوستان ارم آراسته و چون رخسار حوارى عين پيراسته، عنصرى و فرخى و عسجدى را ديد كه در آن باغ به عشرت مشغولند. عزيمت كرد كه پيش ايشان رود. چون شاعران ديدند كه شخصى بيگانه متوجه ايشان شد، گفتند كه: اين شخص اوقات ما را منغص خواهد كرد، حيله‏اى بايد نمود كه از تشويش‏  او ايمن باشيم. باهم قرار دادند كه هركدام مصرعى مى‏گوييم كه قافيه چهارم نداشته باشد، و او را مى‏گوئيم كه ما شاعرانيم و به غير از شاعر اختلاط نمى‏كنيم؛ هركس مصراع چهارم [رباعى‏] ما را مى‏گويد مصاحب ماست و الا زحمت‏  خود از ما دور دارد.