فردوسی و سلطان محمود غزنوی
آوردهاند كه در زمان سلطان محمود غزنوى مردى بود از اكابر دهقانان طوس و او را على ديلم گفتندى و او را دو پسر بود ابو القاسم و ابو المنصور. ابو القاسم شاعر و فاضل و يگانه دوران بود. چون پدرشان از دنيا رحلت نمود؛ عامل طوس به ايشان خصومت داشت، بر ايشان ظلم و تعدى بنياد كرد. ايشان را دوستى بود او را محمد الاسكرى خواندندى، بر وى مشورت كردند كه ضياع و عقار خود را فروخته ترك وطن اختيار كرده تجارت نمايند. رضا نداد و گفت: سلطان محمود شعرا را دوست مىدارد و ابو القاسم را به غزنين بايد رفت و دفع شر عامل بايد نمود. بر اين قرار يافت؛ و ابو القاسم متوجه غزنين شد. چون به نزديك غزنين رسيد؛ سلطان را چهار باغى بود مانند بوستان ارم آراسته و چون رخسار حوارى عين پيراسته، عنصرى و فرخى و عسجدى را ديد كه در آن باغ به عشرت مشغولند. عزيمت كرد كه پيش ايشان رود. چون شاعران ديدند كه شخصى بيگانه متوجه ايشان شد، گفتند كه: اين شخص اوقات ما را منغص خواهد كرد، حيلهاى بايد نمود كه از تشويش او ايمن باشيم. باهم قرار دادند كه هركدام مصرعى مىگوييم كه قافيه چهارم نداشته باشد، و او را مىگوئيم كه ما شاعرانيم و به غير از شاعر اختلاط نمىكنيم؛ هركس مصراع چهارم [رباعى] ما را مىگويد مصاحب ماست و الا زحمت خود از ما دور دارد.
از اهالی قریه کوچک و باصفای دهکده خاسار سانچارکم. دیر زمانی است که با نگارش مانوسم و تاکنون مطالبی در موضوعات ادبی و دینی و تاریخی و رجالی نوشته و در صفحات کتاب ها و مجلات و روزنامه ها به نمایش گذاشته ام. معتقدم آن روز که نتوانم بنوییسم آن روز زمان مرگم فرا رسیده است. الهی که آن روز مباد تا به قول سعدی شیراز بتوانم با خلق آثاری؛ عمری جاودان یابم.