در روزگاران گذشته، محمد گل‏خان، وزير داخله و نايب الحكومه وقت مزار، از اين چشمه و آبشار زيبا ديدن كرده و با حَشَر و اجبارى كردن و بيگارى گرفتن مردم قريه‏هاى اطراف، به بازسازى و زيباسازى اطراف آن پرداخته و با كندن تخته سنگ‏هاى قسمت بالاى آبشار، آنجا را به حالت كنونى در آورده است. به احتمال زياد در پى همين تغييرات، نماد بينى‏گونه آبشار، حالت انگشتنما به خود گرفته است.

 به هر صورت، آب اين چشمه‏سار از دو سوراخى كه به دو انگشت دست شباهت دارد؛ بيرون مى‏آيد. اين محل، به مناسب شباهت آن دو سوراخ به دو انگشت «به انگشت شاه» مشهور و معروف شده است.

 در وصف درّه انگشت شاه

 اين دره جاهاى ديدنى و زيباى ديگرى هم دارد كه بينى‏اژدها، ديگ بى‏بى، سينه بى‏بى و... از جمله آنهاست. منظره‏هاى زيبايى كه براى هر بيننده تازه وارد، صحنه‏هاى جذّاب و فراموش ناشدنى خلق مى‏كند. نگارنده در زمستان سال 85 از اين درّه زيبا ديدن كرده است. با اينكه منطقه از برف و يخبندان پوشيده بود، اما داخل درّه گرم و طراوت بهارى داشت. آنچه در زير مى‏آيد توصيف مشاهدات آن سفر به يادماندنى است:

 «اين درّه در انتهاى قريه شبوكند سانچارك قرار دارد. هرچه به سمت گلوى درّه پيش مى‏رويم، تنگ و تنگ‏تر مى‏شود. باغچه‏ها و درختان گردو در فاصله‏هاى معين، زيبايى بديعى خلق كرده است. وقتى از شمال به سمت جنوب (كوه‏ها) پيش مى‏روى، بالاتر از شبوكند و نرسيده به منظره زيبايى انگشت شاه، درّه به دو قسمت شرقى و غربى تقسيم مى‏شود. بخش شرقى (دست چپ) به درّه خُشك معروف است و بنا به نقل اهالى، داراى مناظر زيبا و درختان گردوى بسيارى است. درّه سمت غرب (دست راست) به علت وجود چشمه سار انگشت شاه و مناظر ديگر، ويژگى خاصى به محل بخشيده است. دو طرف را كوه‏هاى بلند و سر به فلك كشيده در بر طرف گرفته است. وقتى به نزديكى چشمه انگشت شاه مى‏رسى، در آغاز چشمت به درخت چنارِ بلندى كه رو به آسمان قامت برافراشته، مى‏افتد. از زيردرخت كه مى‏گذرى، در سمت چپ منظره‏اى زيبا و شگفت‏انگيز انگشت شاه، ديدگان آدمى را مى‏ربايد. چشمه‏سار در دل كمر بزرگ و عميق جا خوش كرده است. اين چشمه سار دوقلو، بسان دو انگشت از سينه كوه سر برآورده و فوّاره آب زلال و شيرين، با سر و صداى زياد به بيرون غلط مى‏خورد و موج زنان مسير سنگلاخ را در پيش مى‏گيرد. قُطر دهانه هريك از اين سوراخ‏ها حدود 60 سانت متر مى‏باشد. گرچه معروف آن است كه به اين چشمه‏سار انگشت‏شاه مى‏گويند؛ ولى نگارنده آن دو سوراخ را شبيه سوراخ‏هاى بينى يك حيوان غول پيكر ديده است. اين مطلب به واقع نزديك است؛ شايد دماغ فيل يا گاو و... اين است كه به ياد منابع كهن مى‏افتدى كه اين چشمه‏سار را «بينى‏گاو» ثبت كرده‏اند.

 به هر صورت آب صاف، گوارا و شيرين اين چشمه‏سار از ارتفاع حدود 6 مترى به سنگلاخ مى‏ريزد. مقدار آب آن به حدى است كه چرخ‏هاى يك آسياب آبى را به آسانى مى‏چرخاند. هرچه به اين منظره نگاه مى‏كنى، بيشتر جذب مى‏شوى و قادر متعال را بر اين توانايى بى‏حد و حصرش سپاس مى‏گويى. زيرا كه اگر چشم دل در چنين مكانى بگشايى، قبل از هر چيز به ياد خداى مى‏افتدى كه خودش را چنين ستاند: «فتبارك الله احسن الخالقين».

 نكته ديگر اينكه: در كنار آبشار، اتاقى كوچكى ساخته‏اند. درب كوچك چوبى، آن محل را از ساير بخش‏هاى كمر جدا مى‏كند. وقتى درب را مى‏گشايى، چشمت به مقبره مانندى مى‏افتد كه سنگى بر فراز آن خود نمايى مى‏كند. جاى پاى اسبى بر روى سنگ نقش بسته است. و بنا به اعتقادات مردم، اين، جاى پاى دُلدُل حضرت على‏عليه السلام است. به همين دليل آنجا را قدمگاه امام على‏عليه السلام مى‏دانند. بر اساس باورهاى مردم آن حضرت در يك سفرى كه طى‏الارض ناميده مى‏شود در اين محل گام نهاده و آنجا را با قدوم خويش متبرك ساخته است.

 مردم از دور و نزديك - بويژه در فصل تابستان - به اين درّه زيبا سفر مى‏كنند. و بعد از تماشاى جاذبه‏هاى خدادادى و اقامت و سياحت، نام خود را به در و ديوار كوه و كمره و درخت‏ها حك مى‏كنند كه متأسفانه منظره ناپسندى در محيط ايجاد كرده است.

 در حدود 50 متر بالاتر از اين چشمه سار، كمر ديگرى است كه به شبستان بزرگ مساجد شباهت دارد. درختچه‏اى زيبايى از سقف آن چون چلچراغ مساجد آويزان شده است. بنا به گفته اهالى، از اين مكان در گذشته‏ها به عنوان مسجد و حسينيه استفاده مى‏شده و مردم در ايام محرم بصورت مخفيانه در آنجا جمع مى‏شده و مراسم عزادارى سالار شهيدان را برگزار مى‏كرده‏اند. شايسته است كه به اين مكان نيز رسيدگى شود و محل مناسب عبادت گردشگران آماده گردد. تا زائران و سياحان بتوانند بعد از ساعتى سياحت و تفريح، لحظه به شكرانه آن همه نعمت، سر به سجده بگذارند و خداى را ستايش و راز و نياز كنند.

 هرچه به سمت انتهاى درّه پيش بروى، با مناظره زيبا و بديعى برخورد مى‏كنى كه نظيرش را در هيچ كجا نديده‏اى. گاهى درّه آنقدر تنگ و باريك مى‏شود كه تنها جويبارى از آب چشمه‏ها مى‏تواند عبور كند. چنانچه ميل ادامه مسير را داشته باشى، ناگزيرى كه كفش‏هايت را دربياورى و با پاى برهنه از داخل جويبار آب بگذرى. اگر در همين لحظات به بالاى سرت، به آسمان نگاه كنى، تنها گاهى آسمان ديده نمى‏شود و گاهى تنها نوار باريكى از آن به چشم مى‏آيد. البته همه جاى درّه اين طور نيست. گاهى عقب نشينى كوه‏ها بيشتر است و دامنه وسيع‏ترى در افق نگاهت باز مى‏شود.

 در ادامه مسير به چندين نقطه مى‏رسى كه گمان مى‏كنى ديگر ادامه راه ممكن نيست. زيرا آبشارها و صخره‏هاى بلند مقابل، راه عبور را سد كرده است. از عصر ظاهر و داود نردبانهاى آهنين براى عبور مردم فراهم آورده بودند. اين نردبان‏ها كه در زمان رؤيت نگارنده فقط نامش باقى مانده بود، در چند نقطه درّه قرار داشت. به هر صورت مردم طى ساليان سال، با استفاده از اين نردبان‏هاى بلند و آهنى از ميان صخره‏ها و آبشارها مى‏گذرند و خود را به نقاط بالاترى دره كه چشمه‏ساران شگفت‏انگيز سينه بى‏بى و ديگ بى‏بى و... است مى‏رساندند. و...

 قدمگاه منسوب به امام على‏عليه السلام‏

 بر اساس باورهاى مردم، حضرت على‏عليه السلام گامهاى اعجازآميزش را در اين درّه زيبا نهاده و آنجا را با قدوم خويش متبرّك ساخته است. دليل آنها وجود جاى پاى اسبى است كه بر روى سنگى حك شده است. همگان را عقيده بر اين است كه اين محل، جاى پاى «دلدل»، اسب منسوب به امام على‏عليه السلام است.

 بعضى‏ها نيز آنجا را قدمگاه «حضرت مير سيد على‏ولى بلخابى» - از اجداد سادات بلخاب و سانچارك و... - مى‏دانند. زيرا آن سيد بزرگوار، - شايد قبل از سفر به بلخاب - مدتى در آنجا توقف داشته و آنگاه عازم بلخاب شده است.(1)

 در مجموع، لفظ شاه، شايد بدان جهت در اسم اين درّه گنجانده شده كه به اعتقاد مردم، آنجا قدمگاه حضرت على‏عليه السلام است.

 البته اين باور، از آنجا ناشى شده كه حضرت مير سيد على ولى بلخابى، براى نخستين بار، اسم اين چشمه را از «گاوبينى» به «انگشت شاه» تغيير داده و اين اسم را براى آن چشمه خوش منظر برگزيده است.(2)

 راستى، آيا حضرت على‏عليه السلام به اين نقطه گام نهاده است؟ پاسخ را در جاى ديگر بايد جستجو كرد. ولى براساس كاوش‏هاى نگارنده جز همين شهرت چند صد ساله، دليل ديگر بر اثبات آن نيست و حديث و روايتى، در اين موضوع ديده نشده است. آنچه هست، همين شهرتى است كه از چندين صد سال به اين طرف بر سر زبان‏ها افتاده است.

 و پرواضح است كه خيلى از گويندگان و شاعران و نامداران اين ديار با نام زيباى «انگشت شاه» و قدمگان بودن آن، انس و الفت داشتند و در خطابه‏ها، اشعار و تعابير خود آن را به كار برده‏اند. اينجاست كه اسم انگشت شاه، بر اين محل مسمى شده و اين شهرت، بزرگترين دليل محسوب مى‏شود.

 يكى از شاعرانى كه به توصيف چشمه انگشت شاه پرداخته و قدمگاه بودنش را به نظم در آورده «سيد قاسم سرپلى بلخابى»(3) است. وى فرزند قاضى سيد مير بن ميرقربان، از محله سرپل بلخاب است. نسبش با 10 واسطه به مير سيد على ولى‏بلخابى مى‏رسد. وى از شعراى اواخر قرن 12 و اوائل قرن 13 هجرى است؛ او در ادبيات، بلاغت، بيان و بديع صاحب نظر بوده و اشعارى مى‏سروده كه به قلب‏هاى افراد شعر دوست نفوذ كرده و مردم ابيات شيرين او را در كوچه و بازار ترنم مى‏كرده‏اند. از او دو ديوان باقى مانده كه در موضوعات اخلاقى، سياسى، انتقادى، اجتماعى، تاريخى و جغرافياى سروده است. او در قصيده زيبا و بلندى كه «ديوهلايل» نام دارد، به بخشى از اعتقادات دينى مردم و چگونگى مسلمان شدن او اشاره مى‏كند. بر اساس اين قصيده امام على‏عليه السلام با طى‏الارض خودش را به «خرّم‏فضا» يا همان سانچارك كنونى مى‏رساند و خواهان مسلمان شدن «ديو هلايل» مى‏شود. «ديو هلايل» كه مبارزه با امام على‏عليه السلام را بر ضرر خود مى‏بيند، از آن حضرت مى‏خواهد كه با قدرت اعجاز خويش چشمه‏سارى از دل كوهسار بيرون آورد و بر اين سرزمين خشك و بى آب روان سازد تا او و طرفدارانش مسلمان شوند. همان طور كه گذشت، ممكن است مضمون اين قصيده، دليل قطعى تاريخى نداشته باشد، اما توجه به تعابر و عبارات آن، ما را با تاريخ گذشته اين سرزمين و باورهاى مذهبى آنان آشنا مى‏سازد. اينك شما و قصيده بلند سيد قاسم، شاعر ناشناخته ديار بلخاب:

  مسلمان شدن ديو هلايل‏

 خداوندا بنازم قدرتت را                                 بنازم ذات پاك و نعمتت را

 ز قدرت آفريدى اين جهان را                          تماشا مى‏كنى هر اين و آن را

 يكى را مى‏كنى مضطر به زارى‏                          يكى را مى‏دهى صد گونه شاهى‏

 يكى را آرزوى يك لب(4) نان‏                         يكى را مى‏دهى(5) صد گنج و هميان‏

 پس از حمد خدا و نعت احمد                         درود و صلوات (باد) بر محمد

 محمد سرور معراج باشد                                به سرداران عالم تاج باشد

 درود من به اصحاب كبارش‏                             به ياران نبى و چار يارش‏

 على سر دفتر كل اولياء بود                              حسن از بعد حيدر پيشوا بود

 حسين تشنه لب شاه شهيد است‏                    اميد اولين و آخرين است‏

 شود روز قيامت كار زارى‏                                   به جز او نيست صاحب اختيارى‏

 نبى و حيدر و زهرا چنانست‏                              شفاعت خواهى كل امتانست‏

 من از يك ناقل شيرين حكايت‏                           كنم اى دوست، در پيشت روايت‏

 محمد بود در مسجد با ياران‏                            كه جبرئيل امين از نزد سبحان‏

 درودت مى‏رساند حى داور                             سلامم را رسان نزد پيمبر

 بكن شمشير شير من روانه‏                              شده خرّم فضا(6) ويرانه خانه‏

 كمين بگرفت آن جا كافر شوم‏                          كه شد ويرانه ز فعلش مزر آن بوم‏

 هلايل نام دارد آن بد اختر                              يكى قلعه او را از سنگ مرمر

 هر آن جاى كه كرده او مدارا                           بگيرد قلعه‏اش از سنگ خارا

 به امر خالق جبار گيرد                                  ورا چون حيدر كرار گيرد

 محمد گفت با شاه ولايت‏                            ز جبرئل امين كرد اين حكايت‏

 على گفتا به جان، منّت پذيرم‏                           به امر حق، من آن (جا)(7) را بگيرم‏

 به چندين جاى، اين معنا شنيده‏                        به طرفة العين (در اينجا او) رسيده

 بيامد در زمان(8)، پاى حصارش‏                       سوارِ دُل دُل، با ذوالفقارش‏

 ز قلعه ديد آن جا، ديده‏بانان‏                            كه آمد يك سوارى از بيابان‏

 خبر كردند آن دم شاه خود را                           هلايل كافرِ گمراه خود را

 كه آمد يك سوارى شهسوارى‏                          به هيبت بود چون اژدهارى‏

 بغريد و بگفتا آن سگ شوم‏                             نترسيده زِ من، آمد درين بوم‏

 «دهرود»(9) پهلوان نام دارى‏                           به هيبت هر يكى، چون اژدهارى‏

 بياريدِش به نزد من درين بوم‏                           دو دست و پايش را بر بسته محكُم(10)

 بيامد آن زمان در پيش حيدر                           دهرودِ كافرِ شومِ بد اختر

 بگفتا از كجاى، چيست نامت؟                          مگر گم كرده‏اى(11) راهى مقامت‏

 على گفتا! شنو از من به غايت‏                          منم شير خدا، شاه ولايت‏

 من آن شاهم كه شاهان را به زارى‏                مسلمان كرده‏ام با عجز و خوارى(12)

 اگر خواهى ز من، امن و امان را                        يكى دانيد خداى آسمان را

 رسولِ بر حقّش، هست احمد                           ابوالقاسم بُوَد نامش محمد

 شنيدند(13) اين خبر را كافران زود                    گُريزان رفت اندر قلعه «دود»

 بگفتند: حيدر كرّار آمد                                  در اين جا، قاتل كفّار آمد

 كى را راحت گذارد گيرو دارش‏                        كى را تا بست ضرب ذوالفقارش‏

 هلايل گفت: بشنيدم كه حيدر                           نبى را ابن عم باشد برادر

 بتان بشكسته با زورِ بازويش(14)                      با ديوان جنگيده(15) در كوى بلورش‏

 ندارم طاقت حرب و رزمش‏                            همان بهتر كه آرم صلح در پيشش(16)

 بر آمد با سپاهى پيش حيدر                            تواضع كرد (و) گفت: اى شاه صفدر

 سلامش گفت، (على آن) شاه مردان‏                    يكى معجز طلب دارند و ياران‏

 كه ملك ما ندارد هيچ آبى‏                                كه باشد، وادى ما بس خرابى‏

 بناخن، آب اگر از كوه آرى‏                                 شود «خرّم فضا» مثل بهارى‏

 اشارت كن ز هرجا دامن كوه‏                           بر آيد آب، گردد ملك انبوه(17)

 

  سخنى با نهادهاى توريستى و گردشگرى‏

 اين درّه و موقعيت عالى جغرافياى و طبيعى آن، كه در جنوب شهر تكزار و قصبه شبوكند قرار دارد، از امتيازات بالقوه بسيارى برخوردار است. شايسته است با درّه‏هاى زيباى مجاور، به مسافران و گردشگران داخلى و خارجى معرفى شده؛ زمينه سفر مسافران و گردشگران (اعم از هتل، دكان براى خريد و رفع نيازها و...)؛ و نيز تأمين مسائل امنيتى آنان فراهم گردد، در این صورت،  سيّاحان و گردشگران بى‏شمارى در آنجا سفر خواهند كرد. وبدیهی است که بخشى از مشكلات مالى کشور و مردم بومى و... از اين طريق رفع خواهد شد و اين درّه زيبا به يك دهكده پررونق و درآمدزا تبديل خواهد شد. و اين، بدون ترديد، گامى است مفيد و شايسته در جهت رشد و سازندگى كشور و منطقه و نيز ترويج راههاى صحيح آبادانى و خدمت رسانى به ساير نقاط كشور.

 پی نوشت ها

1) با استفاده از يادداشت‏هاى جناب آقاى صابرى شبوكندى.

2) ر.ك: سانچارك در 9 تابلو، ص 37 - 38 با اندكى تغيير در الفاظ.

3) وى فرزند قاضى سيد مير بن ميرقربان، از محله سرپل بلخاب است. نسبش با 10 واسطه به مير سيد على ولى‏بلخابى مى‏رسد. وى از شعراى اواخر قرن 12 و اوائل قرن 13 است؛ او در ادبيات، بلاغت، بيان و بديع صاحب نظر بوده و اشعارى مى‏سروده كه به قلب‏هاى افراد شعر دوست نفوذ كرده و مردم ابيات شيرين او را در كوچه و بازار ترنم مى‏كردند. از او دو ديوان باقى مانده كه در موضوعات اخلاقى، سياسى، انتقادى، اجتماعى، تاريخى و جغرافياى سروده است. (با استفاده از ياد داشت‏هاى استاد رحمانى ولوى بلخابى، صاحب كتاب‏هاى ارزشمند «تاريخ علماى بلخ».

4) لقمه.

5) اين واژه در اصل «مى‏كنى» بود كه به جهت مشكل وزنى و معنايى، بدين صورت تغيير يافت.

6) سانچارك كنونى.

7) موارد داخل () از نگارنده است.

8) اشاره به طى الارض امام على(ع) دارد كه در يك زمان و در يك لحظه به امر خداوند خودش را به نزديكى قلعه هلايل رساند.

9) از پهلوانان و قوماندانان ارشد هلايل.

10) محكوم.

11) در اصل كردى بود.

12) در اصل خارى بود.

13) در اصل شنيدن بود.

14) در اصل با زور و بازويش بود.

15) در اصل جنگيد بود.

16) در اصل پيش بود.

17) با سپاس از استاد گرانمايه رحمانى بلخابى، مؤلف كتاب ارزشمند «تاريخ علماى بلخ» كه اين قصيده را برايم فرستاد. با آرزوى سلامتى و بقاى عمر آن پژوهشگر و تاريخ پرداز ديار بلخ. (ر.ک : «سانچارك در بستر تاريخ» از نگارنده، آماده چاپ).