امام کاظم(ع) از زبان شقیق بلخی
(به مناسبت شهادت امام موسی بن جعفر علیه السلام)
ابوعلی شقیق بن ابراهیم ازدی بلخی معروف به «شقیق بلخی»(متوفای 194 ق) از اکابر دیار بلخ و از عارفان نامدار این سرزمین دانشپرور بود. از شاگردان امام باقر(ع) و از اصحاب امامان صادق و کاظم(ع) محسوب میشد. در ترویج حدیث و تربیت شاگرد در نواحی بلخ بسیار کوشید. عبدالصمد بن یزید مردویه، حاتم اصم، محمد شقیق (فرزندش)، محمد بن ابان المستملی بلخی، حسین بن داود بلخی و... از جمله شاگردان حدیثی او شمرده میشوند.
او سرانجام، در سال 194 (یا 174 ) ق. در جنگ کولاب یا کولان(تاجکستان امروزی) که بین اعراب و بومیان منطقه به وقوع پیوست، به شهادت رسید. جسدش را ارادتمندانش در محل شهادت دفن کرده؛ سرش را به بلخ آورده و در گذری بنام «شقیق» (محل کنونی قبر او در بلخ) به خاک سپردند. با این حساب، قبر شقیق در بلخ، در واقع قبر رأس اوست. البته این احتمال نیز وجود دارد که تمام بدنش را از کولاب به بلخ منتقل کرده و در آنجا دفن کرده باشند.
اما حکایت شیرین او و آقایش امام کاظم(ع)
هشام بن حاتم الاصم از شخصی بنام «ابیحاتم» نقل کرده که شقیق بلخی گفت:
در سال 149 ق. به قصد انجام فريضه حج بيرون شدم و در «قادسيه» فرود آمدم، در آن ميان كه من به كثرت مردم، و زيورهايى كه با خود داشتند، نگاه مىكردم، ناگاه چشمم به جوان خوش سيماى گندمگون لاغراندامى افتاد كه عبايى به دور خود پيچيده و نعلينى در پا، يكه و تنها نشسته بود. با خود گفتم: اين جوان از صوفيّه است، مىخواهد در بين راه، خود را به مردم تحميل كند، به خدا سوگند كه هم اكنون نزد او مىروم و او را سرزنش مىكنم. به این نیت، نزديك او رفتم. چون مرا ديد كه به سمت او مىروم، فرمود:
- «یا شقیق! اجْتَنِبُوا كَثيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ ... ؛ از بسيارى از گمانها دوری کن که برخی گمانها گناه است...!»
سپس مرا ترك گفت و به راه خود رفت. با خود گفتم: اين كار شگفتى است كه وى آنچه را در باطنم گذشته بود، به زبان آورد و نام مرا گفت. او كسى جز بنده صالح خدا نبايد باشد، نزد او مىروم و از او درخواست مىكنم تا مرا به خدمتگزارى بپذيرد. با عجله به دنبالش رفتم امّا به وى نرسيدم و از چشمم ناپديد شد. چون در محل «واقصه» فرود آمديم، ديدم نماز مىخواند و در حال نماز، بدنش مىلرزد و اشكهايش جارى است. با خود گفتم: اين همان همسفر من است، نزد او بروم و حليّت بطلبم. صبر كردم تا نشست، به طرف او رفتم همين كه مشاهده کرد من به سمت او مىروم، فرمود:
- «یا شقیق! وَ إِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدى؛ و من هر كه را توبه كند، و ايمان آورد، و عمل صالح انجام دهد، سپس هدايت شود، مىآمرزم!»
سپس مرا ترك كرد و رفت. با خود گفتم اين جوان از ابدال است. دو بار از دل من خبر داد، همينكه در منزل «زباله» فرود آمديم، ديدم آن جوان كنار چاهى ايستاده است در دستش مشك آب كوچكى است و مىخواهد آب خوردن تهيه كند، مشك از دستش در چاه افتاد و من به او نگاه مىكردم. ديدم چشم به آسمان دوخت و شنيدم كه مىگفت:
- «خداوندا! اى مولاى من، من چيزى جز آن را ندارم، نگذار از دستم برود!»
شقيق مىگويد: به خدا سوگند، ديدم آب چاه بالا آمد و آن جوان دستش را دراز كرد و مشك را گرفت و پر آب كرد، وضو گرفت و چهار ركعت نماز خواند، سپس به طرف تودهاى شن رفت، شنها را با مشت بر مىداشت، ميان مشك مىريخت و تكان مىداد و ميل مىكرد. جلو رفتم، سلام دادم، جواب سلام مرا داد. عرض كردم:
- از زيادى نعمتى كه خداوند به شما داده، به من بخورانيد. فرمود:
- «اى شقيق! نعمت ظاهرى و باطنى خداوند همواره به ما مىرسد، پس به پروردگارت خوشبين باش.»
سپس مشك را به من داد. مقدارى خوردم. به خدا سوگند كه هرگز خوشمزهتر و خوشبوتر از آن نخورده بودم. سيرغذا و سيرآب شدم، چندان كه چند روزى ميل به غذا و آب نداشتم. بعدها او را نديدم تا وارد مكه شديم. شبى او را كنار ناودان طلا ديدم. در آن نيمه شب با خشوع و آه و گريه نماز مىخواند. همچنان بود تا شب گذشت. و چون فجر طلوع كرد، در جاى نمازش نشست و تسبيح مىگفت. سپس از جا بلند شد و نماز صبح خواند. هفت شوط طواف كرد و از مسجد بيرون شد. دنبالش رفتم، ديدم دوستان و غلامانى دارد، بر خلاف آنچه بين راه ديده بودم. مردم اطرافش مىگردند و به او سلام مىدهند. از فردی كه نزديكش بود، پرسيدم:
- اين جوان كيست؟
- اين موسى بن جعفر بن محمّد بن علىّ بن الحسين بن علىّ بن ابى طالب عليه السّلام است.
با خودم گفتم:
- «اگر اين امور شگفتآور جز از چنين آقايى بود، تعجّب مىكردم.»
منبع: مطالب السؤل، ابیطلحه شافعی، ص 290- 291؛ تذكرة الخواص، سبط بن جوزی (متوفای 654 ق)، ص 312 – 313.
از اهالی قریه کوچک و باصفای دهکده خاسار سانچارکم. دیر زمانی است که با نگارش مانوسم و تاکنون مطالبی در موضوعات ادبی و دینی و تاریخی و رجالی نوشته و در صفحات کتاب ها و مجلات و روزنامه ها به نمایش گذاشته ام. معتقدم آن روز که نتوانم بنوییسم آن روز زمان مرگم فرا رسیده است. الهی که آن روز مباد تا به قول سعدی شیراز بتوانم با خلق آثاری؛ عمری جاودان یابم.